ایران دوازده !

دو پیرزن مرا با صحنهای مواجه کردند که هیچوقت از یادم نمیرود… .
تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد
صبح زود مثل هرروز با ذکر بسمالله راهی محل کارم شدم.
در مسیر خیلی اتفاقی دوستی را دیدم که کشتیهایش غرقشده بودند و میگفت حالوروز خوبی ندارد.
از سختیهای کارش مینالید و اینکه کم آورده است و … .
گفتم حرفهایت درست ، مشکلات و سختیها هستند اما این دلیل نمیشود اعصابمان را اینقدر خطخطی کنیم.
لبخند تلخی زد و گفت: دلت خوش است و مثل همیشه سرخوشی.
گفتم ما قدر داشتههایمان را نمیدانیم. حرفم را قطع کرد و جواب داد: مثلاً چه چیزی؟
خاطرهای براش تعریف کردم ، اینکه چند سال قبل با خانواده راهی سفر شدم،
سر شب بود به شهر اراک رسیدیم.
ورودی شهر ، میدان بزرگی بود که میگفتند میدان خمین.
توقف کردم، تابستان بود و هوا عالی.
داخل فضای سبز میدان همخانوادههای زیادی نشسته بودند.
خانواده گفتند شام را داخل فضای سبز بخوریم و آخر شب به هتل برویم.
بلافاصله تکه فرشی پهن کردم و از روی تابلویی که همان نزدیکی بود سفارش غذا هم دادم.
برای گرفتن نمک سراغ خانوادهای رفتم که با وانتبار آمده بودند.
راننده وانت لهجه شیرینی داشت و با روی خوش سلام و احوالپرسی کرد و گفت از کجا میآیید؟
گفتم : مشهد.
گفت: مشهد نه ، مشهد امام رضا(ع) و بعد از دور به پلاک خودروی من نگاهی انداخت و ادامه داد: ایران دوازده بهبه.
از او خداحافظی کردم و بعد از خوردن شام دقایقی داخل فضای سبز بزرگمیدان با بچهها قدم زدیم.
ناگهان از دور چشمم به دو زن افتاد که پشت خودروی من نشسته بودند.
اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد اینکه آنها سارق هستند و با پوشش زنانه قصد سرقت وسایل صندوقعقب خودرودارند.
بلافاصله خودم را رساندم. باورم نمیشد چه میبینم.
دو پیرزن نشسته بودند و به پلاک خودروی من دست میکشیدند، خانواده راننده وانت بودند.
میگفتند این خودرو از مشهد آمده و با دست کشیدن روی پلاک ، تبرک میخواستند.
اعتقاد پاک و صفای قلبشان برایم خیلی عجیب بود. کنارشان نشستم و به پلاک خودرو خیره شدم.
انگار اولین بار بود به این زیبایی میدیدم: ایران دوازده.
پلاک یک خودرو میتواند چقدر زیبا و دیدنی باشد.
همان لحظه به این فکر میکردم چند سال است من این خودرو را خریدهام و هیچوقت به چنین نکته ظریفی فکر نکرده بودم.
خانواده راننده وانت التماس دعا داشتند و میگفتند اگر خدا بخواهد سال دیگر تابستان به مشهد میآییم.
حرفهایم تمام شد. دوستم سکوت کرده بود .
چشمهایش پراشک شد و گفت: همینالان به زیارت حرم میروم ، من هرچه دارم از این آقای مهربان و رئوف است.
او ادامه داد: خدا را شکر میکنم زیر سایه آقا هستم و انشالله امام رضا (ع) همه ما را شفاعت کند و حاجتروا شویم.
برچسب ها :خانواده
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0