بغض گریه !

تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد همه از تیپ و قیافهاش تعریف میکردند. هوش و استعدادش هم حرف نداشت. اقوام آشنایان راست میگفتند. دخترعمویم از من و دیگر دخترهای فامیل یکسر و گردن بالاتر بود. پدر و مادرم هم از او تعریف میکردند و همین حرفها باعث شد کمکم حساسیت من به حسادت تبدیل شود.
تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد
همه از تیپ و قیافهاش تعریف میکردند. هوش و استعدادش هم حرف نداشت.
اقوام آشنایان راست میگفتند. دخترعمویم از من و دیگر دخترهای فامیل یکسر و گردن بالاتر بود.
پدر و مادرم هم از او تعریف میکردند و همین حرفها باعث شد کمکم حساسیت من به حسادت تبدیل شود.
حرفهای دیگران حرص مرا درمیآورد.
دیپلم گرفتم و دانشگاه رفتم. دخترعمویم هم دانشگاه رفت و ترم اول ، دانشجوی ممتاز شد.
با این وضعیت روزبهروز از درس و دانشگاه بیشتر زده میشدم.
رک و راست بگویم، احساس حقارت و خودکمبینی میکردم.
با یکی از همکلاسیهایم درد دل کردم . دختر خوبی بود .
چند باری همخانهشان رفته بودم.
وقتی از دغدغههایم برای خواهر بزرگش گفتم خندید و گفت خیلی سادهای دختر، بیخیال دنیا باش و کار خودت رو راحت کن.
ارتباط من و خواهر دوستم روزبهروز بیشتر و بیشتر شد.
باهم توی پارک قرار ملاقات میگذاشتیم.
اولین نخ سیگار را دستم داد.
بعد هم گفت برای اینکه بتوانم موقع امتحان شبها بیدار بمانم و بیشتر درس بخوانم، مواد مخدر توی چایی حل کنم و بخورم.
چشمبسته و ندانسته به حرفش گوش کردم.
بدنم خیلی زود به تریاک وابسته شد.
پدر و مادرم با تغییر حرکات و رفتارم نگران بودند.
دو ماه از ماجرای اعتیاد من گذشت . بالاخره موضوع را به مادرم گفتم.
افت شدید تحصیلی پیداکرده بودم و در این مدت هرچه پول از خانواده میگرفتم خرج مواد لعنتی و زهرماری میشد.
مانده بودم چه کنم، از ترس پدرم فرار کردم و با اتوبوس به مشهد اومدم.
میخواستم خانه داییام بروم و از او کمک بگیرم.
در خیابان یک موتورسوار گوشی تلفنم را قاپید و فرار کرد.
به کلانتری آمدم. با دیدن تابلوی اتاق مشاوره دلم گرم شد.
به خانم کارشناس اجتماعی کلانتری حرفهای دلم را گفتم.
اینکه خسته شدهام و از خودم متنفرم.
اینکه دختر حسودی بودم و حماقت کردهام.
اینکه به سرنوشتم گند زده ا م و دلم برای پدر و مادرم میسوزد.
او با کارگری برای من و خواهر و برادرانم خیلی زحمت میکشد تا یکلقمهنان حلال دربیاورد.
شاید تبعیضی که خانوادهام بین من و دخترعمویم گذاشتند باعث شد چنین کار احمقانهای بکنم.
ازاینجا با خانوادهام تماس گرفتند. داییام هم آمده ، او آدم دانا و صبوری است.
بغض گریه مادرم و دلتنگی پدرم از پشت تلفن که میگفت فدای یک تار مویت، گوشی تلفنت را دزدیدهاند باعث شرمندگیام شد.
این را هم بگویم مقایسهای که من بین پدرم و عمویم انجام میدادم در این مشکل نقش داشت.
نمیفهمیدم یک کارگر برای تامین زندگیاش از جانمایه میگذارد ولی با تمام این وجود نگذاشته شرمنده دیگران شویم و کم و کسری داشته باشیم.
بهترین دوست آدم در زندگی خانوادهاش است، میخواهم اشتباهات گذشته را جبران کنم و دختر خوبی باشم مثل خودم نه مثل هیچکس.
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0