کد خبر : 64541
تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۳ - ۱۳:۴۶

بغض گریه !

بغض گریه !

تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد همه از تیپ و قیافه‌اش تعریف می‌کردند. هوش و استعدادش هم حرف نداشت. اقوام آشنایان راست می‌گفتند. دخترعمویم از من و دیگر دخترهای فامیل یکسر و گردن بالاتر بود.‌ پدر و مادرم هم از او تعریف می‌کردند و همین حرف‌ها باعث شد کم‌کم حساسیت من به حسادت تبدیل شود.

تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد

همه از تیپ و قیافه‌اش تعریف می‌کردند. هوش و استعدادش هم حرف نداشت.

اقوام آشنایان راست می‌گفتند. دخترعمویم از من و دیگر دخترهای فامیل یکسر و گردن بالاتر بود.‌

پدر و مادرم هم از او تعریف می‌کردند و همین حرف‌ها باعث شد کم‌کم حساسیت من به حسادت تبدیل شود.

حرف‌های دیگران حرص مرا درمی‌آورد.

دیپلم گرفتم و  دانشگاه رفتم. دخترعمویم هم  دانشگاه رفت و ترم اول ، دانشجوی ممتاز شد.

با این وضعیت روزبه‌روز از درس و دانشگاه بیشتر زده می‌شدم.

رک و راست  بگویم، احساس حقارت و خودکم‌بینی می‌کردم.

با یکی از همکلاسی‌هایم درد دل کردم . دختر خوبی بود .

چند باری هم‌خانه‌شان رفته بودم.

وقتی از دغدغه‌هایم برای خواهر بزرگش گفتم  خندید و گفت خیلی ساده‌ای دختر،  بیخیال دنیا باش و کار خودت رو راحت کن.

ارتباط من و خواهر دوستم روزبه‌روز بیشتر و بیشتر شد.

باهم توی پارک قرار ملاقات می‌گذاشتیم.

اولین نخ سیگار را دستم داد.

بعد هم گفت برای این‌که بتوانم موقع امتحان شب‌ها بیدار بمانم و بیشتر درس بخوانم،  مواد مخدر توی چایی حل کنم و بخورم.

چشم‌بسته و ندانسته به حرفش گوش کردم.

بدنم خیلی زود به تریاک وابسته شد.

پدر و مادرم با تغییر حرکات و رفتارم نگران بودند.

دو ماه از ماجرای اعتیاد من گذشت .  بالاخره موضوع را به مادرم گفتم.

افت شدید تحصیلی پیداکرده بودم و در این مدت هرچه پول از خانواده می‌گرفتم خرج مواد لعنتی و زهرماری می‌شد.

مانده بودم چه کنم، از ترس پدرم فرار کردم و با اتوبوس به مشهد اومدم.

می‌خواستم خانه دایی‌ام بروم و از او کمک بگیرم.

در خیابان یک موتورسوار  گوشی تلفنم را قاپید و فرار کرد.

به کلانتری آمدم.  با دیدن تابلوی اتاق مشاوره دلم گرم شد.

به خانم کارشناس اجتماعی کلانتری حرف‌های دلم را  گفتم.

این‌که خسته شده‌ام و از خودم متنفرم.

این‌که دختر حسودی بودم و حماقت کرده‌ام.

این‌که به سرنوشتم گند زده ا م و  دلم برای پدر و مادرم می‌سوزد.

ا‌و‌ با کارگری برای من و خواهر و برادرانم خیلی زحمت می‌کشد تا یک‌لقمه‌نان حلال  دربیاورد.

شاید تبعیضی که خانواده‌ام بین من و دخترعمویم گذاشتند باعث شد چنین کار احمقانه‌ای بکنم.

ازاینجا با خانواده‌ام تماس گرفتند. دایی‌ام هم آمده ،  او آدم دانا و صبوری است.

بغض گریه مادرم و دلتنگی پدرم از پشت تلفن که می‌گفت فدای یک تار مویت،  گوشی تلفنت را دزدیده‌اند باعث شرمندگی‌ام شد.

این را هم بگویم مقایسه‌ای که من بین پدرم و عمویم انجام می‌دادم در این مشکل نقش داشت.

نمی‌فهمیدم یک کارگر برای تامین زندگی‌اش از جان‌مایه می‌گذارد ولی با تمام این وجود نگذاشته شرمنده دیگران شویم و کم و کسری داشته باشیم.

بهترین دوست آدم در زندگی خانواده‌اش است‌، می‌خواهم اشتباهات گذشته را جبران کنم و دختر خوبی باشم مثل خودم نه مثل هیچ‌کس.

 

برچسب ها :اعتیاد ، امتحان

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.