نمیدانم چه شد؟

همدیگر را دوست داشتیم و قرار بود زندگی عاشقانهای بسازیم … .
تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد
مادرم میگوید چشم نظر بود. من قبول ندارم. آدم نمیتواند سر خودش را کلاه بگذارد. روزی که خواستند خواستگاری هم بیایند نذرونیاز کردیم که درست بشود. همینطور هم شد. ازدواج کردم. شوهرم مرد خوبی بود و ما زندگی مشترک خود را آغاز کردیم.
مشکل خانه نداشتیم چون پدر همسرم کمکمان کرد. ولی در مدت کوتاهی تحت تاثیر حرفهای دخترعمویم و خواهر بزرگم که میگفتند وضع مالی مردهای این دوره زمانه خوب بشود ،خطرناک است و از طرفی اگر خرج روی دستش نگذاری بیارزش میشوی ، به او گیر میدادم.
خودم قبول دارم توقعهای بیجا داشتم.
سعی میکرد خواستههایم را برآورده کند.
این مساله سبب شد دلگیر بشود.
کمکم اختلافات ما شروع شد. تذکر میداد رعایت کنم و هوای زندگیمان را داشته باشم.
بااینکه دلم برایش میسوخت ولی وقتی میدیدم شوهر خواهرم و داماد عمویم چقدر ریختوپاش میکنند حرصم درمیآمد و نمیخواستم کم بیاورم.
آنقدر از هم فاصله گرفتیم که دیگر به صورتم نگاه هم نمیکرد.
این واکنش او لجبازیهای مرا بیشتر میکرد.
خانه قشنگ کوچکمان جهنم شده بود و هرروز بگومگو میکردیم.
هنوز هم باورم نمیشود ، کارم به طلاق کشیده شد .
منتظر بودم برگردد وزندگیمان را از نو شروع کنیم.
او دوست مداشت و فکر نمیکردم خبر ازدواجش در مدت کوتاهی با اصرار خانوادهاش تن به ازدواجی دیگر بدهد.
مثل دیوانهها از خانه بیرون زده بودم. احساس میکردم دنیا روی سرم خرابشده است.
در خیابان قدم میزدم و آخرهای شب بود که ماموران کلانتری به من شک کردند.
فکر میکردند قرص یا داروی مخدر استفاده کردهام و برای همین حالم خوب نیست.
مرا به کلانتری آوردند و ازاینجا با خانوادهام تماس گرفتند.
بعدازاین ماجرا به مرکز مشاوره آرامش پلیس معرفی شدم.
من باید از نو شروع کنم و محکم و قویتر از این حرفها باشم.
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0