عاشقانههای پوچ !

دختر جوان سرش را پایین انداخته بود و دل مادرش مثل سیر و سرکه میجوشید … .
تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد
دلبستگی پوچ در فضای مجازی همهی آن چیزی است که میخواهم برایتان بگویم.
زن ۴۷ ساله سفره دلش را باز کرد و گفت: دخترم تازه تحصیلات دانشگاهی را تمام کرده بود که حال و هوای کار به سرش زد.
ما اصراری به کسب درآمد او نداشتیم، اگرچه پدرش میگفت اگر میخواهی سرکار بروی باید مشورت کنی و بهترین تصمیم را بگیری .
او حتی از اینکه این دختر غیرت کار دارد خوشحال بود.
سمانه هم میخواست دستش توی جیب خودش باشد.
من و پدرش به علایق او احترام گذاشتیم و در یک شرکت معتبر مشغول کار شد.
دو سال از این ماجرا گذشت . یک روز خیلی اتفاقی متوجه شدم سمانه با پسری در فضای مجازی ارتباط دارد.
دراینباره با او صحبت کردم.
زن آهی کشید و افزود: از گفتههای این دختر کمتجربه فهمیدم یکدل نه صد دل خاطرخواه پسر جوان شده است.
از کار و بارش پرسیدم. میگفت پدرش پولدار است ، اصلا نیاز به کار ندارد و از این حرفها.
هر چه توضیح دادم برای ازدواج و انتخاب همسر باید معیارها و ملاکهایی داشته باشی و به شناخت کامل برسی ، فایدهای نداشت.
مدتی گذشت.
حالوروز دخترم به خاطر این عشق مجازی بههمریخته بود.
از او خواستم به پسر موردعلاقهاش بگوید همراه خانواده خواستگاری بیاید.
خبری نشد و میگفت پسر جوان مدعی شده مادرش مریض است و بهانه میآورد.
بالاخره خواستگاری برگزار شد. نه از پدر پولدار خبری بود و نه از ماشین فلان مدل و خانه آن چندانی.
اینها برای ما ملاک و معیار نبودند ، چون معرفت و انسانیت مهمتر از هر چیزی است. اما این پسر و خانوادهاش هیچ حرفی برای گفتن و طرحی برای آینده نداشتند.
آنها را دستبهسر کردیم و رفتند. گفتیم مینشینیم و با گفتگو و مشورت موضوع را حل میکنیم.
دخترم دستبردار نبود. از مادربزرگ و خالهاش کمک گرفتیم. صحبتهای آنها هم بیفایده بود.
با لج بازیهای او از ترس آبروی مان کوتاه آمدیم و ازدواج کرد.
تصمیم گرفتیم به دامادمان کمک کنیم روی پای خودش بایستد.
ولی هر چه سرمایه کردیم از کف رفت .
ماشینی هم که با هزار بدبختی برایش خریده بودیم وسیله مسافرت به اینطرف و آنطرف و خوشگذرانی با دوستان نابابش شد.
این ازدواج در دوران عقد به طلاق انجامید.
تا مدتی هیچکس خبر نداشت .
رفتوآمدمان را به بهانههای مختلف با فامیل و دوستان قطع کردیم.
خدا میداند چه روزها و شبهای سختی پشت سر گذاشتیم.
بندهی خدا شوهرم بازهم مثل کوه پشت سر دخترم ایستاد و گفت نگران نباش ، این شکست میتواند زمینه پیشرفت تو برای آینده باشد.
مدتی از این ماجرا گذشت. من و شوهرم از دیدن دلمردگی دخترمان ذرهذره آب میشدیم ، ولی به روی خودمان نمیآوردیم و میگفتیم خودمان پشت سرت هستیم و … .
سرتان را درد نیاورم ، دخترم دوباره در فضای مجازی با پسری آشنا شده و اصرار به ازدواج با او دارد.
میگوید چون طلاق گرفته باید هر چه سریعتر ازدواج کند و … .
این بار پدرش محکم ایستاد و گفت باید با مشورت و تحقیق کامل پیش برویم.
سمانه قبل خواستگاری و پس از دعوایی که راه انداخت از خانه بیرون زد .
یک روز از او بیخبر بودیم. دلمان هزار جا رفت. شب خواهرم زنگ زد و گفت خانه آنها رفته است.
دنبالش رفتیم. قبل از آنکه ما برسیم ازآنجا هم رفته بود.
یک شبانهروز دیگر دلخون شدیم تا بالاخره پیدایش کردیم.
خانه دوستش رفته بود . خدا خیر بدهد همکلاسیاش را . واقعا دوست خوب نعمت است.
صحبتهای او خیلی روی سمانه تاثیر داشت و امروز مرکز مشاوره آرامش پلیس رضوی آمدهایم.
پسر موردعلاقهاش هم با مادرش آمده است. خوشبختانه آدمهای خوبی به نظر میرسند. منتظر نتیجه مشاوره قبل ازدواج هستیم.
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0