کد خبر : 64523
تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۳ - ۱۳:۲۵

عاشقانه‌های پوچ !

عاشقانه‌های پوچ !

دختر جوان سرش را پایین انداخته بود و دل مادرش مثل سیر و سرکه می‌جوشید … ‌ .

تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد

 

دلبستگی پوچ در فضای مجازی همه‌ی آن چیزی است که می‌خواهم برایتان بگویم.

زن ۴۷ ساله سفره دلش را باز کرد و  گفت: دخترم تازه تحصیلات دانشگاهی را تمام کرده  بود که حال و هوای کار به سرش زد.

ما اصراری به کسب درآمد او نداشتیم،  اگرچه پدرش می‌گفت اگر می‌خواهی سرکار بروی باید مشورت کنی و بهترین تصمیم را بگیری .

او حتی از این‌که این دختر غیرت کار دارد خوشحال بود.

سمانه هم می‌خواست دستش توی جیب خودش باشد.

من و پدرش به علایق او احترام گذاشتیم و  در یک شرکت معتبر مشغول کار شد.

دو سال از این ماجرا گذشت . یک روز خیلی اتفاقی متوجه شدم سمانه  با پسری در فضای مجازی ارتباط دارد.

دراین‌باره با او صحبت کردم.

زن آهی کشید و افزود: از گفته‌های این دختر کم‌تجربه فهمیدم یکدل نه صد دل خاطرخواه پسر جوان شده است.

از کار و بارش پرسیدم. می‌گفت پدرش پولدار است ، اصلا نیاز به کار ندارد و از این حرف‌ها.

هر چه  توضیح دادم برای  ازدواج و انتخاب همسر باید معیارها و ملاک‌هایی داشته باشی و به شناخت کامل برسی ، فایده‌ای نداشت.

مدتی گذشت.

حال‌وروز دخترم به خاطر این عشق مجازی به‌هم‌ریخته بود.

از او خواستم به پسر موردعلاقه‌اش بگوید همراه خانواده  خواستگاری بیاید.

خبری نشد و می‌گفت پسر جوان مدعی شده مادرش مریض است و بهانه می‌آورد.

بالاخره خواستگاری برگزار شد. نه از پدر پولدار خبری بود و نه از ماشین فلان مدل و خانه آن چندانی.

این‌ها برای ما ملاک و معیار نبودند ، چون معرفت و انسانیت مهم‌تر از هر چیزی است.  اما این پسر و خانواده‌اش هیچ حرفی برای گفتن و طرحی برای آینده نداشتند.

آن‌ها را دست‌به‌سر کردیم و رفتند. گفتیم می‌نشینیم و با گفتگو و مشورت موضوع را حل می‌کنیم.

دخترم دست‌بردار نبود. از مادربزرگ و خاله‌اش کمک گرفتیم. صحبت‌های آن‌ها هم بی‌فایده بود.

با لج بازی‌های او از ترس آبروی مان کوتاه آمدیم و ازدواج کرد.

تصمیم گرفتیم به دامادمان کمک کنیم روی پای خودش بایستد.

ولی هر چه سرمایه کردیم از کف رفت .

ماشینی هم که با هزار بدبختی برایش خریده بودیم وسیله مسافرت به این‌طرف و آن‌طرف و خوش‌گذرانی با دوستان نابابش شد.

این ازدواج در دوران عقد به طلاق انجامید.

تا مدتی هیچ‌کس خبر نداشت .

رفت‌وآمدمان را به بهانه‌های مختلف با فامیل و دوستان قطع کردیم.

خدا می‌داند چه روزها و شب‌های سختی پشت سر گذاشتیم.

 

بنده‌ی خدا شوهرم بازهم مثل کوه پشت سر دخترم ایستاد و گفت نگران نباش ، این شکست می‌تواند زمینه پیشرفت تو برای  آینده باشد.

مدتی از این ماجرا گذشت. من و شوهرم از دیدن دل‌مردگی دخترمان ذره‌ذره آب می‌شدیم ، ولی به روی خودمان نمی‌آوردیم و  می‌گفتیم خودمان پشت سرت هستیم و … .

سرتان را درد نیاورم ، دخترم دوباره در فضای مجازی با پسری آشنا شده و اصرار به ازدواج با او دارد.

می‌گوید چون طلاق گرفته باید هر چه سریع‌تر ازدواج کند و … .

این بار پدرش محکم ایستاد و گفت باید با مشورت و تحقیق کامل پیش برویم.

سمانه  قبل خواستگاری و پس از دعوایی که راه انداخت از خانه بیرون زد .

یک روز از او  بی‌خبر بودیم. دلمان هزار جا رفت. شب خواهرم زنگ زد و گفت خانه آن‌ها رفته است.

دنبالش رفتیم. قبل از آن‌که ما برسیم ازآنجا هم رفته بود.

یک شبانه‌روز دیگر دل‌خون شدیم تا بالاخره پیدایش کردیم.

خانه دوستش رفته بود . خدا خیر بدهد همکلاسی‌اش را . واقعا دوست خوب نعمت است.

صحبت‌های او خیلی روی سمانه  تاثیر داشت و امروز  مرکز مشاوره آرامش پلیس رضوی آمده‌ایم.

پسر موردعلاقه‌اش هم با مادرش آمده است. خوشبختانه آدم‌های خوبی به نظر می‌رسند. منتظر نتیجه مشاوره قبل ازدواج هستیم.

برچسب ها :ازدواج ، مسافرت

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.