عشق دوباره !

یکبار عاشقش شدم و حالا بعد از دوسال و نیم احساس میکنم دوباره عاشقش شدهام و از صمیم قلبم دوستش دارم.
تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد
کم رو و خجالتی بود ، در جلسه خواستگاری سرش را هم بالا نیاورد. من مجذوب همین شرم و حیا و وقارش شدم. با مشورت با بزرگترها و تحقیقات لازم سرسفره عقد نشستم و به او بله گفتم. چند ماهی دوران عقد ما طول کشید و با برگزاری یک جشن ساده و خودمانی پا به خانه بخت گذاشتیم.
روزهای اول زندگی شیرین بود ؛ هر چه میگذشت به هم وابستهتر میشدیم. افسوس که طعم این شیرینی خیلی زود تلخ شد. هنوز ۲ سال نگذشته بود که کارمان به جروبحثهای تکراری و الکی کشید.
سر کوچکترین مشکلی اعصابمان خطخطی میشد و داد و فریاد راه میانداختیم. شوهرم میگفت چه موقعیتهایی برای ازدواج داشته و چه اشتباهی کرده است.
با شنیدن این حرف انگار پتکی بر فرق سرم میکوبیدند و برای به اینکه کم نیاورم در جوابش میگفتم من هم حیف شدم و باتویی که آه در بساط نداشتی ازدواج کردم.
این جروبحثهای بیخود و یک من دو غاز ما را از همدیگر دور میکرد و فقط درصدد بودیم با توهین و تحقیر و دهنکجی کاری کنیم که حرص هم را دربیاوریم.
البته از این شرایط راضی نبودیم و من هر موقع تنها میشدم مینشستم و با خودم میگفتم چرا اینطوری شد.
کمکم این فکر مثل موریانه ذهنم را درگیر خودش کرد؛ نکند اسم زن دیگری وسط باشد. از این موضوع خیلی عذاب میکشیدم و نمیدانستم چهکار کنم.
از طرفی همکلاسیام با حرفهایی که درباره مردها میزد و میگفت ساده نباش و زیاد اعتماد نکن شک و تردیدم را بیشتر میکرد؛ فکر احمقانهای به سرم رسید و از او خواستم بهطور ناشناس برای شوهرم در فضای مجازی پیامهای عاشقانه بفرستد.
اصرار داشتیم جواب بدهد؛ ولی محکمتر از آن چیزی بود که فکرش را کرده بودم. کممحلی میکرد و جواب نمیداد .
یک روز در پاسخ به شعر عاشقانهای که برایش فرستادیم گفت خواهش میکنم دیگر پیام ندهید چون من متاهل هستم و یک تار موی همسرم را هم با دنیا عوض نمیکنم.
شوهرم حتی سیمکارتش را هم عوض کرد. با این رفتار او همکلاسیام دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
یکی دو هفته ازاین ماجرا گذشت ، فقط نگاهش میکردم و هرچی میگفت لبخند میزدم و از جانودل چشم میگفتم.
تعجب کرده بود. ولی به روی خودش نمیآورد. از این خونسردیاش هم حوصلهام سر رفته بود. یک روز بعدازظهر سر صحبت را باز کردم و گفتم نمیخواهی بپرسی چرا اینقدر مهربان شدهام و دوستت دارم.
با لبخندی سرش را تکان داد و گفت: شوهر به این خوبی داری باید هم قدرش را بدانی و دوستش داشته باشی.
درحالیکه لحن کلام ما خیلی دوستانه و گرم بود برایش گفتم چه طور با کمک همکلاسیام امتحانش کردهام.
با این حرف انگار آتشبهجانش انداختم. غوغایی به پا شد که نگو و نپرس. از کوره دررفته بود و میگفت تو حق نداشتی چنین کاری بکنی و از کجا معلوم برای مردهای دیگر هم از این پیامهای عاشقانه نفرستاده باشید.
دعوایمان آن روز بالا گرفت ؛ لباسهایش را پوشید و خانه مادرش رفت.
بعد هم مادر شوهرم موضوع را به مادر من اطلاع داد و چه جروبحثی که به پا نشد.
بعد از قهر یکهفتهای به پیشنهاد یکی از دوستان به مرکز مشاوره آرامش پلیس خراسان رضوی مراجعه کردیم. جلسه مشاوره مثل آبی بود بر آتش و ما فهمیدیم که راز و رمز و مهارتهای زندگی زناشویی چیزهای دیگری هستند که زیاد موردتوجه ما نبودهاند.
با تمام این حرفها و شناختی که از همسرم پیداکردهام فقط میتوانم بگویم انگار دوباره عاشقش شدهام و از صمیم قلبم دوستش دارم.
برچسب ها :خواستگاری
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0