عزیزتر از جانم !

با تمام وجودم دوستش دارم و حاضر هستم جانم را فدايش کنم، او همهی عشق من است… .
تیتر حادثه – غلامرضا تدینی راد
به اتهام سرقت دستگيرش کرده بودند. باآنکه سرووضع ژوليده و قیافهی تابلويي داشت، ميگفت به مواد مخدر اعتياد ندارد.
مردي جوان براي پي گيري کار او به کلانتري آمده بود.
چون در حال ارتکاب سرقت دستگيرش کرده بودند مرد جوان با خواهش و التماس از شاکي پرونده ميخواست رضايت بگيرد.
مرد جوان برگشت و روي صندلي راهروي کلانتري کنار مرد میانسال نشست.
آرام گفت: باباجان، قول ندادي هر موقع پول خواستي به خودم بگويي؟
مرد ميانسال اخمي کرد و گفت: بهجای اين حرفهای اضافي، رضايتش را بگير و زودتر ازاینجا برويم، حوصله دردسر ندارم.
در اين لحظه مردي باکت و شلوار قهوهایرنگ وارد کلانتري شد. او سویيچ خودرو را به مرد جوان داد و گفت: ديدم دير کردي هر موقع کار شما تمام شد به خانه برگرد، من تاکسي گرفتم و خودم ميروم.
مرد جوان بلند شد و گفت: باباجان من خودم ميرفتم، اینطوری سختتان نباشد هوا گرم است.
موضوع جالب شد. کدامیک از اين دو نفر، پدر مرد جوان بودند؟
مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري گفت:
سالها قبل من کودکي خردسال بودم که مادرم به خاطر اعتياد پدرم و رفتوآمد دوستان لاابالیاش به خانه ما، طلاق گرفت.
بعد از جدايي مادرم اوضاع زندگي ما خيلي بيريخت شد. پدرم تا جايي که توانست پشت سر مادرم حرفهاي ناجور زد. خانوادهاش هم کم نياوردند و تهمتهای ناروا میزدند.
پدربزرگ و مادربزرگ هم که روزهاي اول ميگفتند مثل کوه پشت سرمان هستند خيلي زود نق و نوق هايشان شروع شد.
مادرم روزها سرکار ميرفت و شبها، من شاهد گريههاي آرام و پنهانياش بودم.
گاهي با همان زبان کودکانهام ميخواستم دلدارياش بدهم. هیچوقت يادم نميرود هميشه ميگفت: مادر جان ما خدا راداریم، پس باخدا باش.
اين گفته مادرم به من ثابت شد چون در بدترين وضعيت زندگي که روزگارمان سخت شده بود، برايش خواستگاري آمد.
يک زن مطلقه که هيچ پشت و پناهي نداشت با هزار اميد و آرزو دل به مردي داد که آمده بود فرشته نجاتمان باشد.
مادرم ازدواج کرد. پدربزرگم نگران بود مبادا ناپدریام اذيتم کند، براي همين ميگفت ما خودمان بچه را نگه ميداريم.
همسر مادرم اجازه نداد ميگفت وجود اين بچه به زندگي ما خیروبرکت میدهد. چه طور دلتان ميآيد اين حرف را بزنيد.
سرتان را درد نياورم من و مادرم زير سايه اين مرد بزرگ بهترين روزهاي زندگیمان را تا اين لحظه تجربه کردهايم.
يک خواهر و برادر هم دارم. شرم ميکنم بگويم ناپدریام، باافتخار ميگويم پدرم بين من و آنها نهتنها هيچ فرقي نگذاشته بلکه وابستگي عاطفي شديدي باهم داريم.
شايد باور نکنيد دوران سربازي دلتنگي و دوري از اين پدر مهربان عذابم ميداد.
از سربازي آمدم، برايم کاروکاسبی راه انداخت و با دختر يکي از اقوام شان ازدواج کردم.
من امروز خودم پدر هستم و ميفهمم حس پدري يعني چه.
مرد جوان اشکهايش را پاک کرد و گفت: حاضرم جانم را فدايش کنم کاش از جان عزيزتر سرمايهاي داشتم به اين مرد مهربان و پدر عزيزتر از همه وجودم هديه ميدادم،
من دستبوس او و مادرم هستم و هميشه اين حرف مادرم را تکرار ميکنم: ما خدا راداریم، پس باخدا باش و پادشاهي کن.
مرد جوان نفس عميقي کشيد و افزود:
در تمام اين سالها از پدر خودم هم غافل نماندهام. او دو بار ازدواجکرده و به شکستخورده است. وضع خوبي ندارد. دلم برايش ميسوزد. اين آتشي بود که خودش به خرمن سرنوشت خودش انداخت.
رفیقبازی، غرور، بلندپروازی و اعتياد باعث شد راه خطا برود. امروز هم ميبينيم کارش به اينجا کشيده است.
من گاهي به او سر ميزنم. کمکش ميکنم. از چشم خانوادهاش هم افتاده است و خانه مادربزرگ زندگي میکند. دوست ندارم اینطوری ببينمش.
هرچه باشد او هم پدر است و غرور دارد. براي همين هرچه ميگويد در پاسخش فقط ميگويم: جانم، چشم.
برچسب ها :سرنوشت
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0